㋡من و نفس㋡
ღ نفسم خیلی دوستت دارمღ
. . . دوســـت دارم این رو نوک پنجـــــه بلند شدن ها رو و بوســــیدن لب های تـــــــــو را همان لحظه هایی که تو یک عالمه مــَــــرد می شی و مــَـــــن یک عالمه زن !! . . . ღ عشق یعنی اینکه از خستگی زیاد جلو تلویزیون خوابت ببره بعد با یه چشم باز و یه چشم بسته هی بیدار شی و بگی ببخش که خستم ببخش نمیتونم بیدار بمونم ღ عشق یعنی اینکه من هر قدر بگم پاشو سر جات بخواب برای اینکه من تو حال تنها نمونم بگی نهههه من که نخوابیدم بیدارم و دوباره چشای قشنگت خمار بشه و بخوابی ღ عشق یعنی هر موقع بیدار میشی با لبی خندان میگی سلام پیشی ღ عشق یعنی اینکه بگی باید این ماه صرفه جویی کنیم ولی من هر چی دوست داشتم برام بگیری ღ عشق یعنی اینکه وقتی خونه میای برام یه عالمه قاقالی لی میگیری میاری ღ عشق یعنی اینکه وقتی پفک رو میخوریم و به دونه آخرش میرسیم بگی من میل ندارم تا دونه آخر رو من بخورم ღ عشق یعنی اینکه وقتی خونه میای از اول پله ها تا برسی بالا با اینکه خیلی خسته ای خیلی شاد و سر حال میگی پیشی کجایی پیشی من اومدم میگی پیشی پیشی ملوسم میخوام تو رو ببوسم(البته این قسمت وقتی داداش اینا خونه نیستن میگی ღ عشق یعنی اینکه بعد تموم شدن غذا دستامو با عشق میبوسی و میگی دستت درد نکنه ღنفسم،امیدم،عشقم،خیلی زیاد دوستت دارمღ این پست رو توی وبلاک دوست خوبم شوکولات دیدم .منم میخوام این بازی رو انجام بدم اگه شخصیت کارتونی بودم دوست داشتم سیندرلا باشم سلام.. من و جاری شبا حوصله مون خیلی سر میره که همه ش خوابشون میاد بازی کنن من و جاری میمونیم با یه شب دراز اینجا کسی رو داریم که بریم خونه شون فقط نفس یه دوست داره که اونجا هم اونقد رفتیم خجالت میکشیم امشب همون آقادوسته با خانومش بعد شام میان خونه مون..و من و جاری خوشحالیم اینجا پنجشنبه ها یه هفته بازار راه میندازن که هر چی بخوای توش پیدا میشه و ما یه هفته انتظار میکشیم یه چیز جالب کشف کردیمکه اهالی اینجا به کسی که عینک دودی میزنه نگا میکنن انگار آدم فضایی دیدن و هزار تا حرف بهش میگن(من و جاری هم از این حرفا و نگاها مستفیض شدیم) یه چیزی هم هست که دوتا آقا اصلا نباید در مورد خانومشون یا خونواده خانوم حرف بزنن میخوام.. مثلا خیلی ببخشید معذرت میخوام خونه پدر خانمم بودیم و امثال این.. خلاصه جریاناتی داریم تو این شهر.. هرگز انتظار ندارم مرا همانقدر دوست داشته باشی که دوستت دارم من باید عاشق توباشم و آرزومند این باشم که تو مرا بخواهی هرقدر که میخواهی. (نادر ابراهیمی) نفسم یادته یه روز با دوچرخه تا کجاها رفتیم؟یاد اون روزای خوب بخیر.. یعنی بازم ممکنه.....؟؟؟! دلم برا مامان و بابا و داداشم تنگ شده (کاش الان پیشم بودین) هفته پیش دو شنبه مهمونی خاله م برا پاگشای دختر خالم بود چند روز قبلش زنگ زدن دعوت کردن ما هم گفتیم که نمیتونیم بیاییم..آخه شب یلدا مامان بابا ها اومده بودن خونه مون و ما دیگه تصمیم نداشتیم به این زودی بریم.. ولی نفس گفت خیلی وقته نرفتیم شهرمون و تو تنهایی حوصله ت سر رفته و بیا بریم همه رو بینیم(آخه جاری اینا یه هفته ای میشد که رفته بودن شهرمون و ما تنها ب ودیم) . اینطور شد که ما تصمیم گرفتیم که بریم..ولی به مامان اینا نگفتیم که سورپرایز ب شن..(من اونقد هیجان زده بودم که نگو) ساعت حدود 5 بود که رسیدیم رفتیم خونه مادر شوهرم (اونا قبلا خبر داشتن) تا ساعت 7 اونجا بودیم بعد رفتیم خونه خاله اینا همزمان با ما دختر خاله اینا(نوعروس) هم اومدن خاله اینا در رو که باز کردن خیلی تعجب کردن و خوشحال شدن دیگه نو عروس و دوماد رو کسی تحویل نگرفت و همه جمع شدن دور ما.. مامان اینا هنوز نیومده بودن بعد 20 دقیقه اومدن من و نفس در رو باز کردیم.. مامان اول سلام و احوال پرسی کرد بعد که داشت کفشاش رو در می اورد گفت وااااااااااااااا نفس اینا اومدن بابا و داداش هم با تعجب نگاه میکردن خلاصه خیلی سورپرایز شدن..داداشی میگفت من که تو رو دیدم با خودم میگفتم خدایا این خانومه چقدر به نظرم آشناست بعد یه هو دوزاریم افتاد که تویی... بعد نفس فردا با یکی از همکارا برگشت و من موندم ور دل مامان و بابا... راستی ماه قبل اولین حقوقم رو گرفتم و به سلامتی اولین حقوق برا مامان نفس یه قران گویا که ترجه فارسی هم میکنه گرفتم و برا مامان خودم سشوار برس گردان نیوا.. یه عالمه کار دارم همسری سفارش خورشت بادمجون داده ..خداحافففففففظظظظظظ سلام.. از اون روز بگم که تولدم بود ..تولد اینجانب خیلی با شکوه بر گذار شد.. حالا بپرسین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگم بهتون.. عصر ساعت 5 بود رسیدیم شهر خودمون...(تو جریان هستین که کار آقایی رو دادن یه شهر دیگه)راه خیلی خسته کننده بود و من یه سر درد مختصری داشتم... نفس تو راه یه شاخه رز سفید برام گرفت.. مامانم مادر شوهر اینا رو هم برا شام دعوت کرده بود و غذای مورد علاقه من فسنجان گذاشته بود..فداش بشم.. این سر درد من کم کم داشت شدت میگرفت تا اینکه سر میز شام دیگه حالم خیلی بد شد و رفتم تو اتاق دراز کشیدم اونقدر درد داشتم که گریه میکردم.. خلاصه آقایی بردتم بیمارستان و چند تا مسکن و کیسه آب گرم که گذاشتم رو سرم بهتر شدم... و اما از کادوها بگم کادوی نفس رو نمیتونین حدس بزنین خیلی سورپرایز شدم بگم چیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟همون یه شاخه رزه و بس.... البته یکم بهش حق میدم چون اون شهری که کار آقایی رو دادن خیلی کوچیکه و جای چندان خوبی برا خرید نداره ولی قبلش بهم گفته بو شهر خودمون که رفتیم میریم بازار و هر چی خواستی برا تولدت میگیریم اماااااااااااا...اما مثل اینکه یادش رفته بود..چون وقتی رفتیم بیرون اصلا یه تعارفی هم نکرد باز اون یه شاخه رز گرفت من برا تولدش هیچی نتونستم یگیرم آخه همه ش تو این شهر کوچیکه بودیم.. مامان وبابا هامون هم بهم وجه نقد دادن و داداشی سشوار3کاره گردان بابلیس... دست همشون درد نکنه ...آقایی دست تو هم درد نکنه عیب نداره اصلا خودت رو ناراحت نکن اینشالا دفعه بعد جبران میکنی اینم از تولد باشکوه و مجلل من ..ولی روی هم رفته خوش گذشت تولدم مبارک.. اومدیم خونه مامانم اینا برام یه تولد مختصر گرفتن ..مادر شوهر اینا هم اینجان.. میام تعریف میکنم... سلام.. ما امروز اومدیم خونه مون .صبح ساعت 6:30 حرکت کردیم و ساعت 10 خونه بودیم.. خیلی خوابم میومد بعد از جمع و جور کردن خرت و پرتایی که آورده بودیم خوابیدم از ساعت 11 تا 12:45 ناهار هم که قرار شد از شرکت بیارن.. نفس و داداش(برادر شوهرم) ناهار رو آوردن با هم خوردیم اونا رفتن و ما موندیم با یه عالمه کار.. باید سیب ها رو پوست بکنم و برش بدم بذارم خشک بشن خیلی خوشمزه میشه.. یکم ظرف و ظروف خریدم اونا رو بشورم و جا به جا کنم.. یخجال رو باید تمییز کنم بو گرفته لیمو ترشها خراب شدن.. باید جارو هم بکشم چند روزی که من نبودم خونه به یه روزی افتاده بیا و ببین.. دلم برا مامانم اینا خیلی تنگ شده آخه 15 روزی میشد که خونه اونا بودم من یکی دو ماهی میشه که هر چی میخورم بازم گشنمه چی کار کنم عرض یه ماه از 55 کیلو رسیدم به 59 تازه شیکم هم در آوردم خب دیگه پاشم برم به کارام برسم..خداحاففففففففظظظظظظظظظظ سلام دیروز بد جوری برف میبارید سالها بود که همچین برفی ندیده بودم.. پاتختی دختر خاله م بود هر چی داداشم اصرار کرد بذار من ببرمتون گفتم نه باید رانندگی تو برف رو هم یاد بگیرم..رفتنی با هزار مصیبت رفتم ولی برگشتنی دیگه مامانم نذاشت گفت خطرناکه هوا تاریکه و به خالم گفت رانندگی کنه یه مسر 15 دقیه ای رو 1 ساعته اومدیم بیچاره خاله خیلی ترسیده بود و همه ش زیر لب دعا می خوند بعد یه ساعت بالاخره سالم و بدون هیچ اتفاقی رسیدیم خونه.. و اما بگم از اتفاقات اخیر نفس کارش منتقل شد به یکی از شهرستانای اطراف و ما هم دو ماهی میشه که خونه مون رو بردیم اونجا(من وجاری) و یه آپارتمان 2واحد رو به روی هم رو گرفتیم خونه خوشگل وجمع و جوری درست کردیم اگه تونستم عکس میذارم..با جاری برنامه ریزی کردیم یه روز من شام و ناهار میذارم و یه روز اون در کل روزهای خوبی رو میگذرونیم و حوصله مون سر نمیره... با شهر خودمون سه ساعت فاصله داریم و هر 2هفته 2 روز میریم برا دیدن خوانواده ها... من یه هفته ای میشه که به خاطر عروسی دختر خالم اومدم ارومیه...عروسی خیلی خوش گذشت و نفس خودش رو برا مراسم شب رسوند و صبح زود برگشت الهی فداش بشم..به خاطر اینکه من تنها نمونم اینهمه راه رو اومد و برگشت (خیلیییییییییییییییی دوستت دارم عشقم) عصر نفس زنگ زد مژده داد که من و جاری هم تو شرکت اونا استخدام شدیم و این خیلی خوبه ..فردا میاد دلم براش یه ذره شده...یکشنبه هم برمیگردیم خونه خودمون.. دیگه دیگه سلام ... خیلی وقته که چیزی ننوشتم,نمیدونم چرا اصلا حوصله نوشتن ندارم..اخه اتفاق خاصی هم نیاوفتاده که بیام بنویسم.. کار نفس و داداشش منتقل شد به یکی از شهرستانای اطراف..هفته ای بکی دو بار میرن و میان.. بدون نفس زندگی خیلی سخته چند شبایی که اونجا میمونه دیوونه میشم.. دلم براش خیلی زیاد تنگ میشه...احتمالا من و جاری هم از ماه بعد بریم اونجا موندگار بشیم. ماه رمضان هم که داره تموم میشه..من که بازم اوضاع و احوالم به هم ریخته ست هر روز صد جور قرص و شربت میخورم و نمیتونم روزه بگیرم.. خداییش امسال روزه داری خیلی سخته..هوا بد جوری گرمه..اینشالا که نماز و روزه های همتون قبول درگاه خدا باشه.برا من هم دعا کنید دوستتون دارم سلام بالاخره خدا رو شکر برف بارید اونم چه برفی خیلی کیف میکردم ۵شنبه هفته قبل ٢تا از دوستای علی با خانوماشون و برادر شوهر و جاری برا شام مهمون ما بودن..غذا شامل اینا بود:سوپ سفید،برنج،مرغ سرخ کرده با هویج و سیب زمینی و کلم بروکلی و گوجه فرنگی که با برشهای لیمو هم تزئینش کرده بودم و خورشت قورمه سبزی،یه جور دسر من در آوردی اینم عکس دسر و کیکم تقریبا یه ماهی میشه که میرم کلاس آیروبیک خیلی خوبه تاریک میشه... عید هم که داره نزدیک میشه میخوام بدم برا خونه برام یه لباس بدوزن ولی تو مدلش موندم هر چی فکر میکنم ببینم چه اتفاق جدیدی برام افتاده که بنویسم میبینم همه روزام عین همه خداحافظ سلام. حتما حادثه هواپیما رو شندیدین..آره تو شهر ما سقوط کرد..نمیدونین ٣ روز چه حالی داریم بابای من هم میتونست جای اونا باشه..قرار بود برا یه ماموریت روز شنبه بره تهران و یکشنبه برگرده اما به خاطر مریضی و تب ولرز شدید گفتن یه نفر دیگه به جاش بره و اون یه نفر پر کشید و رفت بیچاره نامزد داشت و میخواست عروسی کنه.. بابا میگفت رفته بودیم خونه شون مامانش میگفت عروسی پسرم اومدین..وای خدا خیلی سخته..بابا خیلی ناراحته میگه عذاب وجدان گرفتم من باعث شدم اون رفت.. آخه تو که نمیدونستی این طور میشه بابای گلم..خدا تو رو برا ما بخشیده.. خدایا شکرت حالا ما تو چه روزی بودیم.. خدا به خونواده هاشون صبر بده
کاش ما هم یکی از اینا داشتیم تا غرق عشق و محبتش کنیم 

)



ادامه مطلب
..آخه همسریا اونقد خسته میان خونه
..به زور مجبورشون کردیم تا باهامون ح ک م و هفت خبیث
..ولی از اونم زود خسته میشن و پای تی وی خوابشون میبره..
..آخه لامصب این شهر نه جایی برا گشتن داره نه
..قرار شده فکر کنیم یه سرگرمی برا شبا پیدا کنیم
.. 
که5شنبه بشه و بریم اونجا..
یه جوری
و احیانا اگه مجبور شدن چیزی بگن
قبلش میگن خیلی ببخشین معذرت












...

خیلی دوست دام نفسم.
بااااااااااای

..


همینا بود..بازم میام مینویسم..خدا حافظ

![]()
که خیلی خوشمزه شده بود و در آخر هم کیک یخجالی
برا بعد شام..


ولی وقتش مناسب نیست ۵تا۶ شاید این ماه نرم آخه هوا خیلی زود 

..






